تبلیغات
تفریحی ایران - حکایتی از بهلول
 
 
تاریخ :  یکشنبه 26 خرداد 1392
نویسنده :  میلاد

tafrihi-iran.mihanblog.com

روزی بهلول را بر درس یکی از به ظاهر عالمان گذر افتاد. او شنید که واعظ در درس خود می گفت:من بر سه چیز ایراد دارم که خلاف عقل است.
 

اول آنکه می گویند: ماده شیطان از آتش است به آتش چطور معذب می شود؟

دوم آنکه می گویند: خداوند را نمی توان دید این چگونه ممکن است که شیئی وجود داشته باشد و دیده نشود؟

سوم آنکه می گویند: خالق همه چیز خدا است پس همه چیز از جانب او است.

چون سخن به اینجا رسید بهلول کلوخی از زمین برداشت و محکم به سوی او پرتاب کرد. کلوخ پیشانیش را شکست و خون جاری شد.

شاگردان، بهلول را گرفته نزد خلیفه بردند. خلیفه با عتاب به او گفت چرا سر عالم را شکستی و به او تعدی نمودی؟ بهلول گفت: من نشکسته ام. خلیفه امر

نمود، عالم دروغین را حاضر کردند، او با پیشانی بسته وارد شد بهلول رو به او نموده و گفت از من چه تعدی به تو شده است؟

او گفت: کدام تعدی از این بیش که سر من بشکستی و تمام به سبب درد سر، آرام و قرار برای من نبود. بهلول گفت: کو درد؟ عالم گفت: درد دیده نمی شود! بهلول گفت: دروغ می گویی، درد دیده نمی شود تو می گفتی که ممکن نیست شیئی موجود باشد و دیده نشود. دیگر آنکه کلوخ ممکن نیست به تو صدمه بزند چه تو از خاکی و کلوخ نیز از خاک! که می گفتی آتش، آتش را نسوزاند. همچنان خاک هم در خاک اثر ننماید.

دیگر آنکه من نبودم! عالم گفت: پس که بود؟ بهلول گفت: همان خدایی که همه کارها را از او می دانی و بنده را نیز مجبور مطلق.

خلیفه هارون جواب او را بپسندید و آن عالم دروغین شرمنده از آن مجلس برفت.




:: مرتبط با: داستان كوتاه ,
:: برچسب‌ها: حکایت های بهلول , داستان کوتاه از بهلول , داستان کوتاه ,
تفریحی-سرگرمی-دانلود-علمی
  :: مدیر وب سایت : میلاد
نظر شما در مورد این وب؟





» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Page Ranking Tool